تبليغاتX
او
   او كه من عاشق او بودم و او عاشق:...  او    


خودمو گم کردم. باید برم دنبالم بگردم.

سلام.

 نميدونم چي بگم. نميدونممممممممممممممم. فقط ميدونم كه دوباره داري بازي ميكني. و ايندفه خطر ناكتر از هميشه.

راستش ميخوام يكمي هم به خودم برگردم. خسته نشدم از اينكه از تو مينويسم. ولي دلم براي خودمم خيلي تنگ شده.

اگه بگم دير به دير ميام و اينجا رو آپ ميكنم دروغ نگفتم.اما مسئله اينه كه توفيقي هم نداره. آخه همين الانم دير به دير آپ ميكنم

هنوزم دوسِت دارم. هنوزم عاشقتم. با اينكه ميدونم چه كارايي داري ميكني. اما نميتونم عاشقت نباشم.

نميتونم دوست نداشته باشم. نميتونم از نداشتنت براي خودِ خودم ناراحت نباشم.

تصميم دارم به حال خودت بزارمت. ديگه بهت گير نميدم كه چيكار ميكني. با كي حرف ميزني ساعت يك نصف شب. و بقيهء كارات.

الان كه اينارو دارم مينويسم نميدونم وبلگم كدومه. همون وبلگ قديميه خودمو دوباره سر و سامون بدم يا يه وبلگ جديد. اما آدرسشو براتون ميزام.

البته اينجا رو هرگز رها نميكنم. اينجا قلب منه. اين وبلگ شاهد خيلي چيزا بوده. اما انقدر محرمم بوده كه نمايششون نداده. فقط من ميدونم و خودت و اين وبلگ.

اينجا رو دارم. چون مال تو هست. اما در كنارش ميخوام يكمي هم به خودم برسم. براي خودم دلتنگم. بايد پيداش كنم.

*********

از همتون ممنونم كه اينهمه بهم لطف كردين. ازتون ميخوام كه شما هم اينجا رو رها نكنين. ولي در كنارش به خودمم يه سري بزنين.

دوشنبه نوزدهم شهریور 1386-2:3 -بازیچه

لینک ثابت |

دروغ گو. خسته نمیشی اینهمه دروغ میگی؟

نفرينت ميكنم اما هنوزم دلم اسيره

يه روزي خودت ميفهمي

يه روزي كه خيلي ديره

من ميرم واسه هميشه

هيچي تنهايي نميشه

فكر ميكردي بر مي گردم

حالا باورت نميشه

گريه نكن گريه نكن

گريه نكن اشكاتو باور ندارم

بازم داري دروغ ميگي

دروغ ميگي

من كه ازت نميگذرم

آخه ديگه باور ندارم

عزيز دلم

حتي اگه بگي

دوست دارم

نميدونم

تو دل به كي بستي

قلبمو شكستي

چاره نيست

بايد برم

بايد برم.

ميخوام برم

ميخوام برم

قلبمو شكستي

بايد برم

ميخوام برم

ميخوام برم

من كه ازت نميگذرم

اگه به پام بيوفتي

بگي دروغ نگفتي

ديگه باور ندارم

اينو بدون كه باختي

دير اومدي عزيزم

بايد تنها بموني

بايد برم كه شايد

تو قدرمو بدوني

تو قدرمو بدوني

گريه نكن گريه نكن

گريه نكن

اشكاتو باور ندارم

بازم داري دروغ ميگي

دروغ ميگي

من كه ازت نميگذرم

آخه ديگه باور ندارم

عزيز دلم

حتي اگه بگي

دوست دارم

نميدونم

تو دل به كي بستي

قلبمو شكستي

چاره نيست

بايد برم

پنجشنبه هشتم شهریور 1386-4:42 -بازیچه

لینک ثابت |

در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد حالتی رفث که محراب به فریاد آمد

 

 

گیجِ گیجم. قاطِ قاط

این شعر از وبلگ پرستو هست

ناخوش از تنهایی

من به تنهایی ها می اندیشم

در کنار رخ زیبای خورشیدک ها

من به اشک های روان می اندیشم

دست خود را به توان همهء بود و نبود

روی کاغذ می رقصانم

جوهر خودکارم‌

خون رگ های من است

که به این گونه روان میسازم.

بر سر انگشتم

حرف نا نوشته ای افتاده.

یاد تنهایی خود می افتم

که چطور خاموش است.

یاد لرزش هایی

که چنان رعشه به اندام تنم می آرد

گاه می پرسم:

نکند بیماریست؟

دل من میگوید:

نه جگر گوشهء من !

درد بی همراهیست.

عقل پاسخ می دهد با دل:

بحث کم کن که اگر همره داشت

حال او صد بار بدتر ز همه دنیا بود

دل چیزی میگفت !

عقل کامل تر بود !

و من اکنون ماندم از تمام حرف ها !

چه کسی راست میگوید با من

؟؟؟؟؟؟؟

----------------------------

و اما شما ستاره خانوم. براتون توی وبلگتون همون روز یه چیزی نوشتم. نمیدونم شایید واقعا نرفتی بخونیش. اما حتما برو بخون. من اونروز خیلی عصبانی شدم. نمیدونم چرا فکر کردم این خودمم که دارم اینجوری میکنم. ینی خودمو ناخودآگاه جای شما تصور ردم. امیدوارم که موفق باشید.

و شما دوستان عزیز که یاریم کردین. از همتون بینهایت ممنونم. امیدوارم این دوستیها پا برجا بمونه. تا ابد.

-------------------------

از پرستو معذرت میخوام که بدون

 اجازه شعرشو برداشتم

پنجشنبه هجدهم مرداد 1386-2:42 -بازیچه

لینک ثابت |

دوباره و دوباره ها

دوباره سلام عزیزم.

 دوباره امشب همه دور هم جمعین عشق من.

 و دوباره باز من نیومدم فقط به خاطر قولی که به تو داده بودم نازنینم.

دوباره.دوباره.دوباره.دوباره.دوباره.دوباره.دوباره.دوباره.دوباره.دوباره.دوباره.دوباره.دوباره.دوباره.دوباره.دوباره.

دوباره.دوباره.دوباره.دوباره.دوباره.دوباره.دوباره.دوباره.دوباره.دوباره.دوباره.دوباره.دوباره.دوباره.دوباره.دوباره.

دوباره.دوباره.دوباره.دوباره.دوباره.دوباره.دوباره.دوباره.دوباره.دوباره.دوباره.دوباره.دوباره.دوباره.دوباره.دوباره.

دوباره.دوباره.دوباره.دوباره.دوباره.دوباره.دوباره.دوباره.دوباره.دوباره.دوباره.دوباره.دوباره.دوباره.دوباره.دوباره.

دوباره.دوباره.دوباره.دوباره.دوباره.دوباره.دوباره.دوباره.دوباره.دوباره.دوباره.دوباره.دوباره.دوباره.دوباره.دوباره.

دوباره.دوباره.دوباره.دوباره.دوباره.دوباره.دوباره.دوباره.دوباره.دوباره.دوباره.دوباره.دوباره.دوباره.دوباره.دوباره.

دوباره.دوباره.دوباره.دوباره.دوباره.دوباره.دوباره.دوباره.دوباره.دوباره.دوباره.دوباره.دوباره.دوباره.دوباره.دوباره.

 و تا همیشه دوباره...........................

================================================

این فریب لحظه ها بود ...!!!!! این شبیه سقوط حباب های صابونی بود

که توی هوا هزار رنگ میشدند...شبیه رنگین کمان های کمرنگ که باید

چشمها را برای دیدنشان بهم فشار دادو از لابلای شکافش رنگها را شناخت...

این اقتباس کهنه ی من از قصه های دیو و پری بود...از کفش هاي نقره ای که روی

پله های سنگی جا میماندند

..از دست به دست شدن این همه احساس های خوب......!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

این همه احساس های بد...!!!!!!!!!!!!!!!!!!

این رسیدن اشتباه من به باور های شاعرانه ی وقت های تنهایی بود...!!!!!!!!

به دنباله های ستاره های دور که شکل ابرهای دودی و سنگین بودند...!!!!!

این آشوب بی انصافی خدا بود با کلک های دیوانه وارش ..................................................!!!

که مرا با خوش خیالیهای گندیده ام ..!!!

با این گمانه زنی های کودکانه ام به سمت بن بستی کشاند...!!!!!

که روی اجر هایش...روی هیچ کدامشان..اسم من را به دست

خط تو ننوشته بودند..............................!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

============================================================

خوشت خوش عزیز ناز من.

پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386-1:10 -بازیچه

لینک ثابت |

ندیدنتم سخته ها

سلام. خوبی عشق من. میبینم که این روزا خیلی داره بهت خوش میگذره. خوشی تو خوشی منم هست گو اینکه همهء چیزایی رو که دوستشون داشتم رو ازم گرفتی.میدونی حتی مامان هم این روزا همش داره گیر میده. همش میگه تو خیلی نامردی. اصلا همه مردا همینجورن. حیف ما زنا که عشقمونو به پای شما بریزیم و مدام اصرار میکنه که اقلا یه اس ام اس به تو بدم. آخه میدونی؟ من بهش نگفتم که تو چیکار کردی. فقط وقتی میپرسید ازت خبر دارم یا نه منم جواب دادم که بهت گفتم بری دنبال زندگیت آخه نمیتونم خوشبختت کنم و هی الکی از خوبیات براش میگفتم که من لیاقتشونو نداشتم.از صبح شنبه همه خونه عموی منو دایی تو دعوت بودین تا ظهر یکشنبه ولی بازم من نیومدم. آخه وقتی میام و تو اونجوری رفتار میکنی و حتی جواب سلام هم نمیدی دیوونه تر میشم. یکشنبه دم دمای ظهر بود که مامان اومد. سلام که کردم به جای جواب سلام تا تونست بد و بیراه بارم کرد.هی میگفتم خب چی شده؟ ولی مگه ول میکرد منم رفتم تو اتاق حدود یه ربی گیر سه پیچ داده بود و هی میگفت تو مرد نیستی. وقتی آروم تر شد ازش پرسیدم چی شده بگو که منم بدونم. میدونی چی گفت... گفت:

اگه این دختر طفل معصوم (دقت کن مامان به تو میگه طفل کعصوم) رو اذیت کنی شیرمو حلالت نمیکنم. گفتم چطور مگه گفت این اونی نیست که هرسال میدیدم. از اون دختر پر شر و شور هیچی نمونده. دیشب وقتی اس ام اس دادی همه یکی یکی شرو کردن به خوندن و هر کی یه چیزی میگفت یکی هم گفت دمش گرم وقتی میفرسته برای همه میفرسته.( آخه من وقتی اس ام اس میدم برای همه میفرستم بجز تو) اونم که اصلا حال نداشت وقتی اینجوری شد دیگه همونجا گرفت خوابید. تو رو خدا اقلا یه اس ام اس برای همه بده به اونم بفرست.

بیچاره مامان فکر میکنه تو از نبود من انقدر ناراحتی ولی نمیدونه که دورو ور تو خیلی شلوغه انقدر که اصلا به من فکر نمیکنی. احتمالا با یکی از همون از ما بهترونا حرفت شده. بیچاره مامان نمیدونه ولی من که میدونم.

در هر صورت از ناراحتیت خیلی ناراحتم. خدا کنه همیشه خوش باشی.

===================================================

مطمئن باش و برو

ضربه ات کاری بود

دل من سخت شکست

چه زشت به من و سادگی ام خندیدی

به من و عشقی پاک ، که پر از یاد تو بود

و خیالم می گفت:

تا ابد مال تو بود ،

!! تو برو

برو تا راحت تر

!! … تکه های دل خود را آرام بر هم بند زنم

 

پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386-18:10 -بازیچه

لینک ثابت |

دیدار

به نام بهترین

پست قبلی رو یادته؟

من اومده بودم شهر شما . با هم رقتیم همون کافی نتی که همیشه میرفتیم. یادته چقدر ناراحت شدی وقتی دیدی اسممو گذاشتم بازیچه. منم برای اینکه ناراحت نشی نوشتم نوشته شده توسط خدا خانوم وروجک ینی اسم خودم رو گذاشتم وروجک. اما حقیقت اینه که همون بازیچه  هستم.

چهارشنبهء هفته پیش تو با مادرت و داداشت اومدین شهر ما. من از دو روز قبل از اومدن شما خونه مامانبزرگ بودم اما همون موقع که پروازتون نشست منم اومدم خونه مامان اینا. آخه از یه دوسه هفته قبلش دوباره بازیم دادی و رابطه ای نداشتیم.  همهخ اومده بودن خونه مامانبزرگ برای دیدنتون اما من نیومدم تا ساعت یازده و نیم که دیگه طاقت نیاوردم و دلم خیلی هواتو کرد. اما کاش نیومده بودم. چقدر سر سنگین. البته خودمم همینجور بودم اما انگار همه با من چپ افتادن. یادمه آخرین باری که اومدم شهرتون یه نیم ساعتی هم اومدم خونتون اما اوندفه هم کاش نیومده بودم. یادمه از شهرتون تا شهرمون همش تو راه به تو فکر میکردم و یادم به حرفات و ادعاهات میافتاد. همون موقه که داشتم از شهرتون میرفتم بهت گفتم دیگه من .... نیستم بلکه دایی ... هستم.  از جمعه  دیگه ندیدمت تا پریشب که مامان اومده بود خونه عمه پیشتون و من ساعت ۱۲ اومدم دنبالش. دیگه حتی جواب سلامم نمیدی. وقتی اومدم خونه حدودای ساعت یک صبح بود که برات نوشتم. : انگاری برعکسه و من بهت نارو زدم. به جای اینکه من ناراحت باشم تو ناراحتی و تحویل نمیگیری تازه داری همهء اونایی که دوستشون دارم رو هم ازم میگیری. نوشتی خودت باعث شدی . یکمی کل کل کردیم. برات نوشتم من دایی.. هستم. دو دیقه.......میشم بعدش تا ابد دایی... میشم قول میدم. یه چندتا مسج که برای تو نگه داشته بودم و غیر از تو هیچکسو لایقشون نمیدونستم برات فرستادم و البته بهت گفتم که هرچند میدونم از فردا توی گوشی همه میبینمشون اما بیخیال. آخریش این بود:

از ما گذشت ... باید به ابر بیاموزیم تا از عطش گیاه نمیرد. شب بخیر دایی جون.

نوشتی:

شب تو هم بخیر (...).( یه عشق تبدیل به دایی نمیشه) پسر کوچولوی لجباز لوس اگه خودتو هم بکشی میدونم نه ازم میگذری نه ازت میگذرم.

گفتم از کجا فهمیدی گفتی از اداهای بچه گونت. گفتم ولی من ادا در نیاووردم کاری رو کردم که تو خواستی. نوشتی گوه بخور گوه بخور. نوشتم عجب؟! نوشتی به جمال خوشکلم. نوشتم ولی تو چند بار از من گذشتی یادت که نرفته؟ نوشتی یادم نرفته خوابم گرفته ببخشید مزاحمت شدم بای.

و دیگه هیچ. و دوباره هیچ و تا ابد هیچ...........

خیلی ازت شاکیم اما کاش..................................................................

============================================

شدیدا مایلم یه دزدی کوچولو بکنم. شعری که این زیره همون دزدی کوچولوی منه.

============================================

خيلي سخته چيزي رو که تا ديشب بوده يادگاري
صبح بلند شي و ببيني که ديگه دوسش نداري

خيلي سخته که نباشه هيچ جايي براي آشتي
بي وفا شه اون کسي که جونتو واسش گذاشتي

خيلي سخته تو زمستون غم بشينه روي برفا
مي سوزونه گاهي قلبو زهر تلخ بعضي حرفا

خيلي سخته اون کسي که اومد و کردت ديونه
حوصلش وقتي تموم شد بگه پيشت نمي مونه

خيلي سخته اگه عمره جادوي شعرت تموم شه
نکنه چيزي که ريختي پاي عشق اون حروم شه

خيلي سخته اون که ميگفت واسه چشمات ميميره
بره و ديگه سراغي از نگاهات نگيره


خيلي سخته تا يه روزي حرفاي اون باورت شه
نکنه يه روز ندامت راه تلخ آخرت شه 

خيلي سخته که عزيزي يه شب عازم سفر شه
تازه فرداي همون روز دوست عاشقش خبر شه

خيلي سخته بي بهونه ميوه هاي کال رو چيدن
به خدا کم غصه اي نيست چند روزي تورو نديدن

خيلي سخته که دلي رو با نگات دزديده باشي
وسط راه اما از عشق يکمي ترسيده باشي


خيلي سخته که بدونه واسه چيزي نگراني
از خودت مي پرسي يعني ميشه اون بره زماني؟

خيلي سخته توي پاييز با غريبي آشنا شي
اما وقتي که بهار شد يه جوري ازش جدا شي

خيلي سخته يه غريبه به دلت يه وقت بشينه
بعد به اون بگي که چشمات نمي خواد اونو ببينه

خيلي سخته که ببينيش توي يک فصل طلايي
کاش مجازات بدي داشت توي قانون بي وفايي


خيلي سخته که ببيني کسي عاشقيش دروغه
چقدر از گريه اون شب  سر چشم تو شلوغه

خیلی سخته بخدا خیلی سخته

سه شنبه دوازدهم تیر 1386-20:5 -بازیچه

لینک ثابت |

حرف خدا

من همیشه هستم تو هم همیشه باش چون ایندفه فهمیدم که راست راستی عاشقت شدم پس هیج وقت تنهام نذار. باشه؟

نوشته شده در ساعت ۱۱:۲۵ روز دوشنبه ۳/۲/۱۳۸۶ توسط خدا خانومِ وروجک

دوشنبه سوم اردیبهشت 1386-12:27 -بازیچه

لینک ثابت |

آب دهید راه را باز بهار میرسد

بنام بهترین.

سلام خدا خانوم ناز من. چند روز پیش بهت گفتم نمیدونم برگشتنتو تو وبلگت بنویسم یا نه. گفتی آره بنویس. بزرگ بنویس برگشت. حالا هم چشم بزرگ مینویسم :

 

 

                         برگشت

 

خوش اومدی .

شنبه یازدهم فروردین 1386-4:1 -بازیچه

لینک ثابت |

تولدت مبارک

سلام عزیزم.

امروز تولدته. تولدت مبارک. خیلی وقت بود صداتو نشنیده بودم تا دیشب. اگه راستشو بخوای دلم برات خیلی تنگ شده بود . تو فکرت بودم . یادم اومد چند وقت پیش یه اس ام اس اشتباهی برای تو فرستاده بودم و تو هم جواب دای. آخه معمولا مسیجای منو جواب نمیدی.  خلاصه که یه مسج برات فرستادم. همونو برای داداشت و دختر عمه هم فرستادم. تو هم جواب دادی و منم جواب دادم. تقریبا با هم کل کل کردیم. تقریبا که نه واقعا. یه یک ساعتی گذشت . داشتم نماز میخوندم که گوشیم زنگ خورد. بعد از نماز نگا کردم دیدم نوشته یک شماره جدید. باز کردم ......... واااااااااااااااااااااااااااااااااااو.وووووووووو شماره تو بود. سریع بهت زنگ زدم و یکیمی کل کل . و کلی نیش و کنایه. ولی تو به خودت نیومدی که نیومدی. دیشب خوابم نمیبرد. چقدر صداتو دوست دارم . چقدر عاشقتم. حیف که نمیتونم بهت اطمینان کنم. حیف که ..................

برات نوشتم :

سلام خدا خانوم ناز من. امروز تولدته. از اون روزای قشنگ خداست. از مدتها پیش

هر وقت که خیلی بی تابت میشدم برات مینوشتم. هرچی تو دلم بود. فکر میکردم

امسال دیگه حداقل یکی از اونا رو برات بخونم یا بفرستم. اما اوج بدبختیه من اینه که

 تو محرم خوبی نیستی و از اونجایی که دوست ندارم حرفای دلمو تو گوشی این و

اون ببینم فقط بهت میگم:

خدا خانوم ناز من تولدت مبارک. کاش هر سال پاک تر از سال قبل باشی.

خیلی بد کردی اما انشا الله که همیشه خوبی ببینی.

همهء خوبیا برای تو.

تو که خود خدایی.

اینو ساعت ۷ صبح برات مسج کردم .  دقیقا ساعت ۹:۰۲ دقیقه جواب دادی:

خدا زمانی قشنگ بود که پاک بود. صداقت داشت.

 نجیب بود. و هرچیزی که میخواست رو خلق میکرد.

 یکی از اون خلقتها پسری بود به اسم(...). ولی

 نمیدونست اون(...)کوچولو باعثبشه تمام چیزائی

 که بهش کمک کردند خدا بشه رو ازش میگیره( نمیبخشمت هیچ وقت)

 

یکشنبه بیستم اسفند 1385-14:40 -بازیچه

لینک ثابت |

پایان حکایتم شنیدن دارد. من عاشق او بودم و او عاشق او

بنام بهترین.

نوروز ۱۳۷۳.خونه مادربزرگ. زیر درخت خرمالو. یادته یه تاب بسته بودند به شاخه خرمالو .من بچه بودم اگه اشتباه نکنم کلاس پنجم و تو یا اول یا دوم ابتدایی. تازه اومده بودم تو خونوادتون حدود یک سال و سه ماه.سومین باری بود که تو رو میدیدم. آخه خونتون شهر ما نبود.عزیز قشنگم اگه بدونی الان که دارم اینا رو مینویسم چه حالی دارم........شما فقط عیدا و تابستونا میومدین. من رو تاب نشسته بودم و بازی میکردم. روز قبل از حنابندون عموی من و دایی تو بود. اومدی پیشم گفتی بزار منم بازی کنم گفتم بیا اول منو ببوس تا بلند شم. اومدی یکی رو گونه راستم و یکی هم روگونه چپم منو بوسیدی. نمیدونم چی شد واقعا نمیدونم فقط میدونم که یه چیز قشنگ بود توی همون عالم بچگی. از اون روز به بعد همیشه با من بودی . هرگز از یادم بیرون نرفتی تا اینکه یواش یواش بزرگتر شدیم و این حس تبدیل به علاقه و یواش یواش یه عشق پاک شد که جرات ابرازشو نداشتم. آخه من تو فامیلتون خیلی احساس غربت میکردم اما همیشه عاشقت بودم.هر وقت میومدین شهر ما به هر بهانه ای که بود سعی میکردم بیام اونجایی که شما بودین اما حیف که بابا نهایتا ما رو یکی دوبار بیشتر نمیاورد اونجا معمولا خونه مادربزرگ میموندین.یه بارم دعوتتون میکردن خونه برای نهار. اما خب همینم برام نهایت صفا بود. دیدنت به من همچی میداد....گذشت و گذشت . شد زمستون ۱۳۸۱. حدود یک سالو نیمی بود که استخدام شده بودم یه شب منو مامان و بابا دور هم نشسته بودیم که صحبت از من و آیندم شد. گفتم من مدتهاست که انتخابمو کردم.مامان و بابا هم اصرار  که بدونن کیه که مدتهاست من دوستش دارم. منم نگفتم . از ساعت ۱۰-۵/۱۰ شب بحث شرو شد تا اینکه نزدیکای ساعت ۲ صبح گفتم خب شما یکی یکی دخترای فامیلو بگین و نظرتونو در موردش بگین اگه نظرتون نسبت به انتخاب من مساعد بود منم میگم کیه. خلاصه هی گفتن و گفتن تا رسیدن به تو . بابا شدیدا مخالفت کرد انگار که بهش گفتن همین الان بیارش تو خونه. خلاصه با هم کلنجار میرفتیم . منم سعی میکردم جوری رفتار کنم که کسی متوجه علاقم نسبت به تو نشه. شد تابستون۱۳۸۲. شما اومده بودین. مامان که بیتابی منو دید گفت میخوام  با عمه مطرح کنم. نمیدونم چرا ترسیدم. ولی خیلی هم خوشحال بودم. خلاصه چند روز گذشت و مامان گفت به بابا گفته که با عمه صحبت کنه . بابا هم به یکی دیگه از عمه ها گفته که با مامان تو صحبت کنه اونم اینکار رو انجام داده و جواب این بوده: نه ما دختر به شما نمیدیم میخوایم به کسی بدیم که وضع مالیش توپ باشه. البته ناگفته نماند از همون شبی که من به بابا و مامان گفتم که تو رو دوست دارم بابا همیشه میگفت اینا به شما دختر نمیدن. میبینی من میگم تو فامیلتون غریب بودم . بابا نمیگفت دختر به ما نمیدن. میگفت به شما دختر نمیدن. خلاصه که بد ضربه ای بود تو هم دیگه از دفه بعدش که میومدین تحویل نمیگرفتی هر چند بازم میومدم پیشتون و هر از گاهی با هم با بچه ها میرفتیم بیرون اما ............... خلاصه که از سر لج ازدواج کردم و چه شکست بدی بود این ازدواج. نتیجش شد شکست و خیانت. خودت که کاملا میدونی. روز ۳۰ تیر ۱۳۸۴ با دختر یکی از همسایه هامون عقد کردم. از همون روز عقد بحث و ناراحتی شرو شد ولی سعی کردم درستش کنم و با تمام وجوود تلاش کردم که تو رو فراموش کنم و لی نشد..............نشد نشد نشد به خدا نشد. خیانت نکردم ولی نشد. تا اینکه شد تابستون ۱۳۸۵. من و همسر اومدیم شهر شما و خونه شما. برای کار اومده بودیم . من میخواستم انتقالی بگیرم شهر شما اونجا با یه نفر عوض کنم ینی جابجا کنم. تو اون تابستون چند بار مجبور شدم بیام و برگردم. تو این مدتی هم که عقد بودیم اگه یادت باشه همسر بیشترشو قهر بود . آخرین باری که قهر کرد۲۹/۶/۱۳۸۵ بود که دیگه هم بر نگشتو رفت برای طالق اقدام کرد و مهریه و نفقه و از این چرت و پرتا. توی مهر ماه بود اومدم شهرتون برای کارام. ماه رمضون بود . تا روز ۱۸ رمضون خونتون بودم تقریبا یه هفته ای موندیم. با عمه و پسرش اومده بودم . چقدر برای منو اونیکی دختر عمه حرف در آوردن. من کجا بودم . اونا کجا من تو فکر تو بودم و .......... توی همون سفر بود که خیلی ناگهانی و غیر منتظره با دختر عمه خیلی صمیمی شدم یه شب که رفته بودیم بیرون ازش در مورد تو پرسیدم آخه همسر گفته بود که تو یه دوست پسر داری و از این حرفا منم از دختر عمه پرسیدم گفت تا اونجایی که خبر داره نه همچین کسی وجود نداره . بازم توی همون سفر بود که با دختر عمه داشتیم صحبت میکردیم که نمیدونم چی شد. آها یادم اومد. ازم پرسید تا حالا عاشق شدی گفتم خیلی وقته.. عاشق شدن من مث تو فیلما بود زیر درخت خرمالو و توی تاب و با یه بوسه و خلاصه لو دادم. گریه کرد گفت چطوری تونستی تحمل کنی چطور تاقت آوردی گفتم خب دیگه عادت کردم.عادت کردم که فقط نگاش کنم و حسرت بخورم.خلاصه اون سفرم گذشت و برگشتم . تلفنی با دختر عمه  صحبت میکردمو راجع به تو باهاش صحبت میکردم. ۱۲ سال عقده سر باز کرده بود. یه روز بهش گفتم اگه به تو زنگ زد بهت بگه یه نفر سلامتو میرسونه ولی نگه کی.روز ۱۸ رمضون برگشته بودم اما طاقت نیاووردم روز ۲۳ رمضون دوباره حرکت کردم که بیام. ایندفه هیچ کاری نداشتم فقط میخواستم تو رو ببینم. اما تو راه تصادف کردم. از نیمه راه برگشتم. برای عید فطر دختر عمه اومد خونتون. چند روز تعطیلی رو خونتون بود. به خدا همون موقع که گفت میخواد بیاد خونتون گفتم ایندفه لو میده. بعد که برگشت خونشون گفت من بهش گفتم . پرسیدم چی رو؟ گفت همینی که تو دوستش داری. گفتم نه تو همیچنکاری رو نکردی ولی گقته بود. گفتم من نمیخوام همین دیدنشم از دست بدم. گفت نترس از این بد تر که نمیشه. هفته بعدش تو اومده بودی خونشون و چند روز موندی از اون اتفاقایی که هرگز نمیوفتاد. من با دختر عمه تماس میگرفتم و صداتو میشنیدمو با صدات زندگی میکردم. تو هم هی گیر میدادی که میدونی که من پشت خط دارم صحبت میکنم و دختر عمه هم انکار میکرد البته به خواسته من. تا اینکه یه روز ظهر بود خیلی گیر دادی به دختر عمه گفتم بهش بگو تو از کجا انقدر مطمئنی گفتی احساسم بهم میگه گفتم بهش بگو مگه تو احساسم داری تازه احساست بهت دروغ میگه گفتی بهش بگو اونموقع که احساسم بهم راست میگفت تو کجا بودی.. یادته یدفه به دختر عمه گفتم بهش سلام برسون بعد تو گفتی چه عجب . دفه بعدش که زنگ زدم بازم شرو کردی به گیر دادن . دختر عمه هم میگفت بابا اون نیست شاهرخه تا اینکه موفق شدی و گوشی رو ازش گرفتی . گفتم سلام گفتی دیدی گفتم تویی. گفتم تو دیگه مث بقیه فکر نکن این برام خیلی مهمه که تو چی فکر میکنی. گفتی مطمئن باش که من از این فکرا نمیکنم چون هم تو رو میشناسم هم دختر عمه رو. خلاصه  دوباره سر شب حدودای ساعت ۷ بود که زنگ زدم به دختر عمه تو کنارش بودی بهش گفتی ها دوباره شاهرخه . گفتم بهش بگو نه همونیه که خودت میدونی. گوشی رو داد به تو. اونشبو هیچوقت یادم نمیره. گفتم تو که فکر بدی نکردی گفتی نه. گفتم شنیدم که یکی تو زندگیته ولی ازت خواهش میکنم با چشم باز تصمیم بگیر گفتی هیچکس تو زندگیم نیست.دقیقا یادم نیست چی شد ولی یادمه که گفتم من یه بار تو زندگیم حرف نزدمو باختم.گفتی چرا نگفتی گفتم آخه ترسیدم گفتی از آدمای ترسو متنفرم. گفتم من با عرفش رفتم جلو گفتی باید حرفتو میزدی گفتم انقدر برام عزیز و قابل احترام بود که نمیتونستم. همچین جسارتی رو نداشتم که به خودش بگم گفتی باید میگفتی . تا اینجا هر دومون تو لفافه حرف میزدیم. تا اینکه گفتم چه فایده من دیگه باختمش راه جبرانی هم نیست. گفتی برای انجام کارای بزرگ هیچوقت دیر نیست . گفتم تو مطمئنی گفتی آره بعد گفتی فکر نکن از دهنم پریدا نه خودم میدونم چی دارم میگم . گفتی که باید به خودت میگفتم .گفتم  ینی تو هم .......گفتی آره. آخ که چه شبی بو.د رو آسمونا بودم. بهت گفتم ایندفه دیگه میخوام خودم بیام جلو گفتی مطمئنی گفتم آره گفتی پس یا علی گفتم یا علی.این دقیقا روز ۸/۸/۱۳۸۵ بود. دیگه چیزی کم نداشتم. بهت گفتم دوستت دارم. یکمی مکس کردی و گفتی مرسی گفتم فقط همین گفتی میترسم گفتم از چی گفتی تو هنوز زن داری گفتم نه اینطور نیست . من وقتی اون تو زندگیم بود سعی میکردم حتی به تو که همه زندگیم بودی فکر نکنم . اما حالا دیگه نیست مدتهاست که نیست فقط اسمش تو شناسناممه که اونم داره مراحل قانونیشو طی میکنه وگرنه ما مدتهاست که از هم جدا شدیم.خلاصه خداحافظی کردیم و قرار شد آخر شب بهت زنگ بزنم. البته به موبایل دختر عمه . وای خدای من نمیدونم چی شد و چطوری گذشت فقط یادمه که خیلی خوب بود و در عین حال سخت. باورت نمیشه همه این ۱۲ سال یه طرف اون دو سه ساعت انتظارم یه طرف. مگه تموم میشد. خلاصه شد ساعت حدودای ۱۱ شب. زنگ زدم و تا صبح ساعت ۵/۸ با هم حرف زدیم. چه شبی بود . یادته . فقط عشق بود و تو بودی و من و یه دنیا حرف و خاطره و گلایه از بی وفایی و شکر از وصال. یادته گریه کردی گفتی منو رو خدا بهت برگشتوند((اشتباه ننوشتم دقیقا عین کلمه تو رو نوشتم)) چند بار اینو گفتی و هر دفه هم همینجوری. یادته چقدر با هم حرف زدیم یادته.  راستش حیفم میاد حرفایی که زدیمو بنویسم . آخه ارزششون خیلی بیشتر از اینه که غیر از خودمو خودت کسی بفهمدشون. خلاصه گذشت و دیگه تلفنام  به تو شرو شد. اگه یادت باشه بابات موبایلتو توقیف کرده بود آخه قبضش سنگین اومده بود. تو هم دیگه باید میرفتی خونه خودتون. عزا گرفته بودم نمیدونستم چیکار کنم. بعد که رفتی خونه هی به دختر عمه میگفتم زنگ بزن بهش و احوالشو بپرس تا اینکه بعد از یکی دو روز خودش اومد خونتون. وای دوباره صداتو میشنیدم.  بعد از ۱۰-۱۵ روز موبایلتو بهت دادن یادته چه خوب بود برای من که خیلی خوب بود آخه دیگه میتونستم هر وقت بخوام صداتو بشنوم تا اینکه بابات رفت ماموریت گفتی بردار بیا . اومدم. دوشنبه شب راه افتادم و سه شنبه صبح خونتون بودم. چه روزای خوبی بود . یادته اونروز . همه رو نوشتم اما جایی که دست کسی بهش نرسه اینجا فقط مینوسم که  یادته روبروم ایستادی.  یادته تو چشام زل زدی. فقط من بودم و تو . حتی خدا هم دیگه نبود تو شده بودی خدام. یادتههههههههههههههههههههههههههههههه.

تا چهارشنبه اونجا بودم ساعت ۵ بعد از ظهر چهارشنبه  از خونتون اومدم بیرون. یادمه که خیلی دلم میخواست بمونم اما باید برمیگشتم. از فرودگاه بهت زنگ زدم و خداحافظی کرذم. خیلی دلم میخواست یه اتفاقی بیوفته که من برگردم خونتون اما هیچ اتفاقی نیوفتاد. وقتی هواپیما اومد اول باند چشمم به بیرون بود و فقط به تو فکر میکردم وقتی راه افتاد دقیقا با همون سرعتی که تیکاف کرد خاطراتمون از جلو چشام رد شد. هرجوری بود به هر جون کندنی که بود برگشتم . به خاطر مشکلات و درگیرایی که با همسر داشتیم خونه نمیرفتم . مدتی بود خونه آبجیم بودم. یادمه اونشب هم دختر عمه خونتون بود. البته اون دو روز هم خونتون بود . از قبل گفته بود که میخواد اولین باری که همدیگه رو میبینیم اونجا باشه. با موبایلت نمیتونستم تماس بگیرم آخه بابات خونه بود. به موبایل دختر عمه زنگ زدم. فقط یه لجظه کوتاه تونستی باهام حرف بزنی یادته. داشتم گریه میکردم. دختر عمه متوجه شد گفتم چیزی نگه که تو نفهمی اما اون گفت که تو هم داری گریه میکنی. نمیدونم چطوری دوریتو طاقت آوردم. ولی میدونم که تا روز شنبه بیشتر نتونستم دووم بیارم. شنبه بعد از ظهر با پرواز ساعت ۱۵/۴ اومدم. ساعت ۵/۶ بود که از تو هواپیما بهت زنگ زدم گفتی کجایی گفتم تازه نشستم تو شهرتون گفتی چقدر تو دیوونه ای گفتم مگه شک داری که من دیوونتم گفتی نه در این که تو دیوونه ای هیچ شکی ندارم. خونتون نیومدم . رفتم هتل. یک هفته  اونجا بودم. چه اتفاقا و ناراحتیها که پیش نیومد. یادته توی این یک هفته دوبار گفتی که دیگه نمیتونی ادامه بدی و هر دفه هم بعدش که میومدم خونتون سر بزنم میگفتی میخوامت و نمیتونم بدون تو سر کنم. یادته . پنجشنبه شب برگشتم .  خلاصه گذشت تا اینکه ۲۹/۹/۱۳۸۵ رسما کارم توی شهر شما شرو شد. دیگه اومده بودم اونجا . یادمه روز اول نیومدم خونتون داداشت خیلی ناراحت شد . فرداش با لباس کارم از سر کار اومدم خونتون. شب یلدا بود. باید بر میگشتم سر کار عمه(مامانت) گفت برای ناهار برگرد اینجا گفتم کار دارم نمیتونم بیام گفت خب من ناهار درست میکنم هروقت رسیدی بیا  من منتظرتم. گفتم چشم. ساعت ۲ بود که اومدم خونتون. پنجشنبه بود گفتم سرخاک عمه نمیرین . مامانت گفت نه اما خودشون میرن . زنگ زدم به دختر عمه گفتم کی میرین سر خاک گفت ساعت ۳-۵/۳ گفتم پس منم میام. رفتم خونه دختر عمه و با هم رفتیم  سر خاک بهش گفتم بیاد خونتون تا منم بتونم بیام. آخه شب یلدا بود و خیلی دوست داشتم اونشبو پیش تو باشم. خلاصه برگشتیم خونتون. اما بابات انقدر تحویلم گرفت که یه بهونه جور کردمو زدم بیرون. اومدم خوابگاه پیش بچه ها. چه شب گندی بود. شبش داشتم به دختر عمه اس ام اس میدادمو ازش احوال تو رو میپرسیدم که تو اس ام اس دادی و ناراحت بودی که چرا به دختر عمه اس ام اس دادم. گفتی بعضی وقتا واقعا شک میکنی. خدای من . هم وشحال بودم و هم ناراحت. خوشحال از اینکه انقدر دوستم داشتی که حتی به کسی که خودش باعث بهم رسیدنمون بود حساسیت نشون میدادی اما ناراحت شدم که چرا باید همچین فکری بکنی. خلاصه اونشب تا ساعت ۵/۵-۶ صبح با هم حرف زدیم و بازم تو و منو یه دنیا عشق. جمعه هم گذشت . شنبه باید میرفتم ماموریت یکی از همون شهرای اطراف. تلفنی بهت گفتم . گفتی بیا خونمون گفتم نه اصرار کردی. یادته. اومدم خونتون و ساعت ۴ رفتم. فرداش برگشتم و قبل از ناهار رسیدم شهرتون و بهت زنگ زدم . گفتی بیا خونمون گفتم من دیروز خونتون بودم گفتی نه باید بیای. گفتم چشم. اومدم و باباتم اومد. یادته که چی شد بزار نگم. شایدم اصلا متوجه نشدی و یا شایدم اصلا یادت نیست. ولی من رفتار باباتو هرگز یادم نمیره. بعدا شنیدم که بابات تو خونه هم یه الم شنگه ای راه انداخته که این پسره چی میخواد مامانت گفته خب خونه عمشه باباتم گفته برید جمع کنید کدوم عمه اون تو فامیل ما فقط یه غریبه هست و بس. گفته بود خوشش نمیاد که من زیاد بیام خونتون. منم  دیگه نیومدم تا اینکه چهارشنبه ۱۳/۱۰/۸۵ برگشتم شیراز . پنجشنبه صبح از خونه زدم بیرون که برم  به کارام برسم . از جلوی کوچه همسر رد شدم دیدم تاکسی در خونشونه و داره سوار میشه. من به برادراش و پدر و مادرش گفته بودم که تا وقتی اسمش توی شناسنامه منه بدون اجازه حق نداره جایی بره. به راننده گفتم برگرد و اون ماشینو تعقیب کن .  خلاصه بعد از حدود دوساعتی که دنبالش بودم رسید به یکی از فلکه های معروف و رفت و سوار یه ۲۰۶ شد به راننده گفتم بپیچ جلوش سریع پیاده شدم در رانندشو باز کردم ماشینشو خاموش کردم و سوئیچو برداشتم . مردم جمع شدن . همسر که جلو کنار راننده نشسته بود و اصلا فکرشم نمیکرد تو اونموقع من سر برسم از بهت و حیرت نمیتونست تکون بخوره . خیلی خودمو کنترل کردم. خیلی. شرو کرد به التماس . فقط گفتم برو گم شو خلاصه ۱۱۰ اومد. کلانتری و فاسد و بازداشتشون کردنو دادگاهو .و.و.و.و.و .............. من هیچ حسی نسبت به همسر ندارم. حتی خیلی هم ازش متنفرم به خاطر رفتارها و کارهای زشتی که انجام داده بود اما نمیدونم چرا آرزو کردم که کاش همچین صحنه ای  رو نمیدیدم. خلاصه دادگاه و درگیری. تا پنجشنبه. پرینت موبایلاشونم گرفتن و اس ام اس هاشونم در آوردن که چه حرفای چرتی به هم زده بودن. جک نبودا صحبتایی بود که با هم کرده بودن. پسره میگفت از ۲ سال پیش باهاش دوسته ینی از قبل از اینکه با من عقد کنه. خلاصه با پرواز شنبه بعد از ظهر برگشتم. به دختر عمه زنگ زدمو گفتم بهت بگه حتما با من تماس بگیری.زنگ زدی و خواستم که ببینمت گفتی فردا صبح باید بری آموزشگاه ساعت ۱۰ میبنمت. گفتم نمیشه نری گفتی نه باید حتما برم. گفتم باشه . دلم برات خیلی تنگ شده بود. صبح زود ماشین دوستمو گرفتم و اومدم توی کوچتون منتظر ایستادم تا ساعت ۴۰/۸ که اومدی بیرون تا اومدم برسم بهت رفتی اون سمت خیابون و به طرف خلاف مسیر آموزشگاه رفتی. گفتم شاید میخوای بری تو ایستگاه اتوبوس. خواستم دور بزنم از تو آینه دیدم..........................................

دیدم رسیدی به یه پراید سفید. یه نگا داخلش کردی و سوار شدی. گفتم حتما تاکسی تلفنیه. اما آخه چرا اینجا چرا در خونه نه؟. گفتم نه حتما تاکسیه. خب میرم میرسم بهشو خودم میبرمش. اومدم رسیدم پشت سرتون دیدم جلو نشستی . دیگه داغون شدم. خورد شدم. شکستم. پیچشدم جلوتون. فرار کردین. اومدم دنبالتون. رسیدم کنارتون دستمو گذاشتم رو بوق و اشاره کردم که بایست. وایساد منم چند متری جلو تر ایستادم پیاده شدم. تو هم پیاده شدی. فقط نگات میکردم یادته. تو هی میگفتی بیا یادته ولی من فقط نگات میکردم.. میدونی به چی فکر میکردم . به اینکه برم. گفتم میرم .میرم یه جا که فقط خودم باشم و هیچ دروغگویی نباشه. اما نمیدونم چرا نرفتم. باز گفتی بیا و من اومدم پیشت. پسره رو شناختم مغازشو بلد بودم . گفتی برادر دوستت هست و اومده تو رو ببره خونشون پیش دوستت. بعد منو بهش معرفی کردی و گفتی پسر داییمه . گفتی که دیگه با من میای و من میرسونمت. اومدی تو ماشین. هیچی نگفتم آخه انقدر دوستت دارم که نمیتونم بهت غضب کنم. شرو کردی به توجیح گفتم مگه تو دیشب ساعت ۱۲ تا ۱ با من صحبت نمیکردی مگه نگفتی باید حتما بری آموزشگاه گفتی دیشب ساعت ۳ بهت گفته بری خونشون کارت داره. گفتم چرا به خودم نگفتی بیام ببرمت گفتی آخه خودش گفته بوده برات ماشین میفرسته گفتم پس چرا نیومد در خونتون سوارت کنه گفتی کوچمونو بلد نبوده. گفتم پس چرا فرار کرد .گفتی نمیدونم. خلاصه که گذشتم. به تو ایمان داشتم. یادته گریه کردی و من دیوونه شدم . یادته. گفتی چقدر زشت شد گفتم نزار عمه بفهمه. ولی تو گفتی خودت به عمه گفتی. بعد از ظهرش زنگ زدی بهم . گفتم عزیزم باید با هم حرف بزنیم گفتی برو تحقیقاتت که کامل شد بیا گفتم ولی باید با هم حرف بزنیم . گوشی رو دادی به عمه . گفتم سلام عمه گفت سلام چطوری. کاراگاه بازیت به کجا رسید. گفتم عمه کاراگاه بازی نبود. خیلی اتفاقی بود. عمه ازت پرسید تو زنگ زدی یا اون تو هم گفتی نه خودش زنگ زده. بعد عمه به من گفت ببین اگه بخوای از این کارا بکنی دنبال دخترای مردم  بیوفتی و کاراگاه بازی در باری کلامون میره تو کلای هم گفتم به خدا عمه اتفاقی بود. خلاصه که........... یادته که...... روز یکشنبه ۲۴/۱۰/۸۵ بود . روز بدی بود اما تموم شد و منم همه چی رو بیخیال شدم. فقط داشتن تو برام مهم بود. اونروزا دنبال خونه میگشتیم. یه خونه توی بلوک بغلی دختر عمه اینا پیدا کردم بهت گفتم گفتی نباید بری اونجا شرو کردی گیر دادن به دختر عمه. گفتم باشه و برای اینکه خیالت راحت بشه که چیزی نیست کنسلش کردم. خیلی سرد شدی.  خیلی.  نمیدونم چرا . شایدم چون دیگه مطمئن شدی خیلی عاشقتم. همینجوری گذشت تا یکشنبه ۱/۱۱/۸۵ تو این مدت چندبار ازت خواستم که با هم حرف بزنیم . خیلی جدی در مورد آیندمون و انتظاراتی که از همدیگه داریم . یادته که . تو هم هر دفه یجوری ردش میکردی.تا همین یکشنبه یکم دی ماه . شب ساعت ۵/۱۱ بود که بهت زنگ زدم ولی تو داشتی با یکی صحبت میکردی. برات مسیج زدم صحبتت که تموم شد بهم زنگ بزن ولی نزدی. دوباره حدودای ساعت ۵/۱۲ بود که بهت زنگ زدم بازم انتظار بودم  چند دیقه بعدش دوباره زنگ زدم و رد دادی. بعد یه مسیج زدی که بابات پیشته و نمیتونی صحبت کنی گفتم خب با کی صحبت میکردی گفتی چون واقعا قدرت درک پایینی داری نیازی به دادن هیچ توضیحی که داشتم با کی حرف میزدم رو نمیبینم. گفتی مگه من از کارای تو  سر در میارم که تو میخوای از کارای من سر در بیاری و بدونی که با کی حرف میزدم . و دیگه جواب ندادی. صبح اومدم سر کوچتون منتظرت شدم ساعت حدودای ۴۵/۸ بود که اومدی . اومدم پیشت و گفتم بیا . یه ماشین از قبل دربست کرده بودم. سوار شدی . بهت گفتم چت شده گفتی هیچی . گفتم پس اون حرفا چی بود گفتی خب راست میگم دیگه مگه ما با هم چه نسبتی داریم ما فقط پسر دایی دختر عمه هستیم و با هم دوستیم . گفتم ولی ما به هم قول ازدواج دادیم. گفتی هنوز که خبری نیست. گفتم باید با هم حرف بزنیم گفتی نمیشه کار دارم. گفتم فقط نیم ساعت. گفتی خب برم از مدیر آموزشگاه اجازه بگیرم از داخل آموزشگاه بهت زنگ میزنم . رفتی داخل و من هر چی منتظر شدم زنگ نزدی وقتی هم خودم زنگ زدم بعد از اینکه کلی زنگ خورد مدیر آموزشگاتون گوشی رو جواب داد گفتم من پسر داییشم و کار واجبی باهاش دارم ولی گفت نیستش . خلاصه با هر بد بختی بود طرفای ساعت ۵/۹ تونستم باهات صحبت کنم . گفتم باید حرف بزنیم گفتی باشه گفتم ساعت ۵/۱۰ میام دنبالت گفتی باشه . اومدم و بازم نه اومدی نه جواب تماسامو دادی . گفتی ساعت ۳ زنگ بزن حرف میزنیم. گفتم باشه. حدودای ساعت ۵/۱ بود خیلی دلم برات تنگ شد . بهت زنگ زدم. هرچی زنگ زدم جواب ندادی . بعد یدفه عمه گوشیتو جواب داد. میدونی چیش جالبه اینکه اصلا محال بود که کسی گوشی تو رو جواب بده . اما....... خلاصه ساعت ۳ تا ۵/۳ هرچی زنگ میزدم پشت خط منتظر بودم.  جواب هم نمیدادی. برات مسیج زدم که اگه آیندمون برات مهمه صحبتت که تموم شد زنگ بزن اما نزدی. و دیگه نه جواب مسیجامو دادی نه تماسامو. تا سه شنبه که بابای دختر عمه عمل داشت و تو با عمه اومدین بیمارستان. اولش ازت دلخور بودم ولی بعد دیدم خدایا من چقدر این جن کوچولو رو دوستش دارم. هرچی سعی کردم باهات حرف بزنم کم محلی کردی. یه شکلات بهت دادم نگرفتیش و جلوی همه ضایع شدم حسابی چون خیلی اصرار کردم که بگیری و نگرفتی منم گفتم بگیرش میخوام بندازمش دور. موقع رفتن با همه خداحافظی کردی بغیر از من . برات مسج زدم حتی خداحافظی هم نمیکنی ینی انقدر خار شدم....... برام  مسج زدی آره  برات مسج زدم

بازم هرچی تو بخوای قبلا هم بهت گفته بودم اگه بگی بمون از جون و دل میمونم اگه هم بگی برو یجوری میرم که حتی اسمی ازم نباشه اما ازم نخواه که دوستت نداشته باشم چون این در توان من نیست. یادته فقط یه کلمه جواب دادی. نوشتی برو  ........

 

 و دیگه هیچ. پایان حکایتم شنیدن دارد. من عاشق او بودم و او عاشق او   ............................

جمعه سیزدهم بهمن 1385-5:38 -بازیچه

لینک ثابت |

بسم الله الرحمن الرحیم

جمعه سیزدهم بهمن 1385-3:15 -بازیچه

لینک ثابت |